تبليغاتX
ماهی

روبرویش

روبرویش ایستاده بود.

لبخند می زد؟

معلوم نبود،اخر هوا بیش از اندازه تاریک بود،حتی چشمهایش را هم نمی دید!

دست دراز کرد،در جستجوی دست هایش.

نیافت! اخر هوا بیش از اندازه تاریک بود،حتی چشمهایش را هم نمی دید...

جلو رفت،جلوتر، جلوتر...

نبود؟!!!

اما روبرویش ایستاده بودولبخند میزد...

لبخند میزد؟

معلوم نبود ،اخر هوا بیش از اندازه تاریک بود،تاریک تاریک،هیچ چیز نمی دید...هیچ چیز نبود،حتی چشمهایش...

روبرویش نبود.

!! نوشته شده توسط ماهی خانوم! | 11:57 | پنجشنبه سوم آذر 1384 •

RSS