ماهی
بچه
دوباره دچار یکی از همان حالت های مالیخولیایی و آزار دهنده ام شده م! از همان ها که میدانم چاره اش چیست و چه باید بکنم اما در عوض با بند کردن به دلخوشی های کوچک و دست دست کردن و ژست های مسلحت آمیز گرفتن، سعی در فراموش کردنشان دارم.
حالا که خشایار کوچولو مرده و فکر کردن به چهره ی خجول و مهربانش که چند ماه پیش برای اولین بار و البته آخرین بار در طول عمرم و ایضا عمر کوتاه 12 ساله ی او با آن مواجه شدم، مدام اشک را روی گونه هایم سرازیر میکند و گاه و بیگاه اعصاب روی شقیقه هایم را میکشد، دلیلی برای رهایی از این لجاجت دیوانه وار روحی ام نمیبینم!
کافیست لحظه ای به دنده هایش که ریه اش را سوراخ کرده بودند ، طحال پاره شده اش یا تصویر بدن بی جانش کنار جاده فکر کنم تا خیال تلفن زدن به خیاط لباس عروسم که مدام وقت پرو لباس جدید را یاد آوری میکند از فکرم بیرون برود.
نمیتوانم به چیز دیگری فکر کنم و صورت کک و مکی و موهای روشن خشایار لحظه ای از جلوی چشمم کنار نمیرود . فقط گاه گاهی دزدانه به عروسکی که در اولین و آخرین باری که دیدمش و او به عنوان هدیه بدستم داد نگاهی میکنم و میدانم که الان آن چشم های قهوهای زیر خروار ها خاک آرامیده است و گونه های سرخ و سفیدش که روزی نقش رژ لبم به رسم سپاس گزاری بوسه ای بر آن زده بود اکنون سرد و خشکیده است.
نمیدانم چه کنم. به هر حال باید برای ابراز همدردی بروم.
حالا برای مراسم ختم بچه چه بپوشم؟مادرش مشکی را قدغن کرده گرچه بار عذاب وجدان برایش حواس نگذاشته و ماشین خورد و خمیر شده اش او را از هر چه رانندگی است بیزار میکند.
اما بالاخره چه کنم؟ لباس عروسی؟ نه ،نه، حالا حالا ها باید کنار بگذارمش...
حالا که خشایار کوچولو مرده و فکر کردن به چهره ی خجول و مهربانش که چند ماه پیش برای اولین بار و البته آخرین بار در طول عمرم و ایضا عمر کوتاه 12 ساله ی او با آن مواجه شدم، مدام اشک را روی گونه هایم سرازیر میکند و گاه و بیگاه اعصاب روی شقیقه هایم را میکشد، دلیلی برای رهایی از این لجاجت دیوانه وار روحی ام نمیبینم!
کافیست لحظه ای به دنده هایش که ریه اش را سوراخ کرده بودند ، طحال پاره شده اش یا تصویر بدن بی جانش کنار جاده فکر کنم تا خیال تلفن زدن به خیاط لباس عروسم که مدام وقت پرو لباس جدید را یاد آوری میکند از فکرم بیرون برود.
نمیتوانم به چیز دیگری فکر کنم و صورت کک و مکی و موهای روشن خشایار لحظه ای از جلوی چشمم کنار نمیرود . فقط گاه گاهی دزدانه به عروسکی که در اولین و آخرین باری که دیدمش و او به عنوان هدیه بدستم داد نگاهی میکنم و میدانم که الان آن چشم های قهوهای زیر خروار ها خاک آرامیده است و گونه های سرخ و سفیدش که روزی نقش رژ لبم به رسم سپاس گزاری بوسه ای بر آن زده بود اکنون سرد و خشکیده است.
نمیدانم چه کنم. به هر حال باید برای ابراز همدردی بروم.
حالا برای مراسم ختم بچه چه بپوشم؟مادرش مشکی را قدغن کرده گرچه بار عذاب وجدان برایش حواس نگذاشته و ماشین خورد و خمیر شده اش او را از هر چه رانندگی است بیزار میکند.
اما بالاخره چه کنم؟ لباس عروسی؟ نه ،نه، حالا حالا ها باید کنار بگذارمش...
!! نوشته شده توسط ماهی خانوم!
| 13:10 | شنبه یکم تیر 1387
•

