ایضا ما!!!
1. طی این روزها که از خبر مرگم هم خبری نبود! خیلی کارها کرده ام و البته طبق معمول خیلی کارها را هم پشت گوش انداخته ام. ولی نمی خواهم از قسمت منفی قضایا حرف بزنم. بله! مثبت گرایی کار خیلی خوبی است! برنامه این است که از آنچه که انجام داده ایم حرف بزنیم نه از آنچه که پیچانده ایم.
خلاصه، طی این مدت کلی کتاب خوانده ام و کلی نقد نوشته ام و از بین این کلی نقد ها کلی هاشان را چاپ کرده ام. کلی ترجمه کرده ام و کلی فیلم دیده ام. مقدار زیادی ماکارونی و پاستا پخته ام و کلی آب آناناس خورده ام. مقدار قابل وجهی از موهایم را چیده ام و تا آلان چندین بار رنگشان را عوض کرده ام. چند قطعه نفیس جواهر خریده ام و تا دلتان بخواهد لباس به گنجه ام اضافه کرده ام. عکس هایم را قاب کرده ام و چند تایی شال گردن بافته ام. می خواهم به اسکاتلند بروم و به پایان نامه کوفتی ام فکر نکنم!
کلی کادوی تولد خریده ام و کلی هم از فاطیما و نفیس فحش شنیده ام. به اندازه ی یک سال شمسی برنامه ریزی کرده ام و بعد همه شان را بی خیال شده ام.
خیلی دل تنگی کرده ام و خیلی بی تفاوت با همه چیز برخورد کرده ام. تمام قسمت های سریال desperate housewives را تماشا کرده ام و نیم ساعت دیگر هم the hills را پخش میکنند.
یک عالمه یادداشت نوشته ام و ساعت ها تلفن صحبت کرده ام و به احتمال زیاد به نظر خیلی ها بی معرفت ترین دوست دنیا بوده ام که خوب چه می شود کرد!!!
صبح ها یک ساعت به پارک میروم و میدوم ، عصر ها یک ساعت از روزنامه تا خانه پیاده روی میکنم. نه وزن کم کرده ام نه اضافه! سعی میکنم فقط آب معدنی بخورم و راهی برای ترک اعتیاد به آجیل و شکلات پیدا کنم ولی هنوز هم مثل قدیم بی برنامه غذا میخورم.
سیگار نمی کشم، چربی، قند و تیروئید ندارم اما روز هایی که هوا آلوده است سر درد میگیرم. هنوز هم یکی از ارکان اصلی زندگی ام کتاب است با این حال جدیدا عضو یک گروه مطالعاتی موسیقی کلاسیک شده ام و سعی میکنم در کنار راک و پاپ. کلاسیک و اپرا را هم با همان سماجت گوش بدهم.
دیگر نقاشی نمی کشم، طراحی هم همین طور اما میخواهم تکنیک آب مرکب را یاد بگیرم...
فعلا همین ها را یادم می آید اما قول میدهم در اولین فرصت باز هم وراجی کنم.
2. مرگ سحر احتمالا بدترین خبری بود که طی این دوران شنیدم. در حقیقت من و سحر هرگز دوستان صمیمی نبودیم ولی به هر حال او همکلاسی ام بود و محال بود ای میلم را چک کنم و از او چیزی در inbox نباشد.
از طرف دیگر شباهت هایی که در زندگی مان بود مثل اشتراک شهر آبا اجدادی مان ، نام همسران و دغدغه های مشترک ابتدای ازدواجمان تاحدودی بر این ناراحتی تاثیر داشت.
به هر حال او مرده! به همین سادگی... و من بد جوری ناراحتم!
3. فردا روز تولدم است. بدون هیچ قصد قبلی! خوشحال نیستم. قدیم ها همیشه ذوق زده بودم اما دیگر مهم نیست. زندگی است دیگر! چه فرقی میکند آدم چند سال از خاطرات خوب و بدش فاصله گرفته باشد؟ و چند سال دوستان قدیمی اش را با فراموشی دست به دست کرده باشد؟ به هر حال همه چیز عوض شده است... ایضا ما!!!

